۰۸
لوح یادبودی که کنار مسیری قرار داشت که از آن منحرف شده بودیم، آن دشت پرگل را بهعنوان یکی از میدانهای نبرد جنگ داخلی آمریکا معرفی میکرد. توفان بهاری از میان گلهای وحشی گذشت؛ گویی انتقامی شبحوار در پی داشت.
او درحالیکه بازوهای خالکوبیشدهاش را روی پیراهن تابستانیاش در هم گره کرده بود، گفت: «هیچ معنایی وجود نداره، مگر همونی که خودت بهش میدی.»
گفتم: «اما یه چیزی داره منو هدایت میکنه... خوابهام...»
گفت: «این فقط شهود خودته، نه چیزی بیشتر.»
آسمان تیره شد. باران گرفت.
گفت: «بیا بریم یه چیزی بزنیم.»
آن شب، روی کاناپهای که اجاره کرده بودم، در حالتی میان خواب و بیداری، بیحرکت مانده بودم که دختری شبحوار را دیدم با پیراهنی ژنده، متعلق به قرن نوزدهم، که از دل سایهها بهطرفم میخزید.
با فریاد از خواب پریدم.
هشداری بود؟ یا فقط یک رؤیا؟
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!