۰۱۲
«کتابی بیعنوان که مرا وادار میکند آن پایان هولناک را بنویسم»
در کتابخانهای که درهایش بسته بود، کتابی روی میزم ظاهر شد؛ کتابی که لایهای از گردوغبار تازه روی جلدش نشسته بود. هیچ عنوانی نداشت و تنها حرف اول نام من روی جلد آن دیده میشد.
کتاب را باز کردم. تمام صفحات سفید بودند، بهجز صفحهی آخر که روی آن نوشته شده بود:
«پایانی را که از آن میترسی، همینجا بنویس.»
وقتی دوباره به ابتدای کتاب برگشتم، نامم را در تمام صفحات دیدم؛ با دستخط کسی دیگر.
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!