۰۹
جولیا گل سرخ را میان زوج خفته گذاشت. زهر در تاریکی، با درخششی سبزرنگ، برق میزد.
زیر لب ناسزایی گفت. نوک انگشتش از سوراخی که در دستکش پنهان مانده بود، میسوخت.
با هر نفسی که آن دو میکشیدند، یک گام به مرگ نزدیکتر میشدند.
و حالا نوبت خود او بود.
جولیا کنار گهواره زانو زد و انگشت سیاهشدهاش را بالای گونهی نوزاد حرکت داد.
زمزمه کرد: «بیشتر از اینها برای هر دومون میخواستم. اما بهزودی پدرت میاد. دوباره به خونه برمیگردی.»
جولیا عقب کشید. عرق بر پیشانیاش نشسته بود و زهر در بدنش گسترش مییافت.
برای آخرین بار به دخترش نگاه کرد، سپس تلوتلوخوران از پنجره بیرون رفت و به دل شبی بیستاره قدم گذاشت.
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!