۰۶
وعدهای بکار و با باران بازگرد
قول داده بودیم با هم درختی بکاریم. تابستان از راه رسید و بهانهها هم یکی پس از دیگری پیدا شدند. یک روز، گلدانی کوچک خریدم. وعدهمان را در خاک دفن کردم و با آب و پیامهای صوتی به آن آب دادم.
جوانهای نزد، اما من صبر کردن را یاد گرفتم.
وقتی برگشتی، باران را با خودت آوردی. حالا سایهای داریم و حرفهایی تازه برای بعدازظهرهای طولانی و بیعجلهای که در کنار هم میگذرانیم.
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!