نیروانا

نیروانا

۰۱

۰۱

بدون موضوع 2026-11-03 1 دقیقه مطالعه 3 بازدید 1 لایک
«قدم‌هایی در راهرو و نامی که با نفسی آرام بر لب می‌نشیند»
وقتی همه خواب بودند، صدای قدم‌هایی را در راهرو شنیدم. در را باز کردم؛ فقط چراغ اضطراری روشن بود. از روی عادت سلام کردم. چراغ یک‌بار سوسو زد، انگار که پاسخم را داده باشد.
در را بستم. از روی تختم دوباره به صدای قدم‌ها گوش دادم و آن‌ها را شمردم. قدم‌ها درست کنارم ایستادند.
کسی نامم را به‌آرامی در گوشم زمزمه کرد.
خیلی، خیلی نزدیک.

پست‌های مرتبط

۰۷
2026-11-03
۰۶
2026-11-03
۰۵
2026-11-03
۰۴
2026-11-03

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!

محبوب‌ترین نوشته‌ها

نوشته‌های تصادفی

موضوعات

موضوعی ثبت نشده.

برچسب‌ها