۰۵
پیرمرد به من تکیه میکند و من فکر میکنم دوستم دارد. از طرز گرفتن دسته چوبیام میتوانم این را بفهمم؛ از اینکه چطور دستش را دور آن حلقه میکند. دستهای که بر اثر سالها لمس کردن و ساییدن با دستهایش، صاف و صیقلی شده است.
او بارها سرپوش لاستیکی انتهایم را عوض کرده و هر بار که این کار را میکند، احساس خوبی به من دست میدهد. سرپوش تازه چنان محکم و بینقص در جای خود مینشیند که بعد از آن، هر دو احساس امنیت بیشتری میکنیم. دیگر خبری از سُر خوردن نیست، وقتی که روی کفپوش مشمعی آشپزخانه قدم برمیدارد.
وقتی با نوههایش شمشیربازی میکند و مرا بهجای شمشیر به دست میگیرد، از ته دل میخندد. بچهها هم یکی از خویشاوندان دور مرا که در حیاط پیدا کردهاند، به دست میگیرند و به جنگش میآیند. اعتراف میکنم وقتی به هم برخورد میکنیم، کمی درد میکشم، اما دیدن شادی پیرمرد ارزشش را دارد.
پیش از آنکه همسرش از دنیا برود، گاهی مرا به او قرض میداد؛ وقتهایی که پاهایش توان نگه داشتنش را نداشتند و برای راه رفتن به تکیهگاهی نیاز داشت. بدن او از پیرمرد سبکتر بود و من دوست داشتم وقتی شبها آهستهآهسته و با ضربههای آرام من به زمین، راهش را به سوی دستشویی پیدا میکرد، سنگینی تنش را روی خودم احساس کنم.
برای همین نمیفهمم چطور توانسته مرا فراموش کند. چطور توانسته مرا اینجا جا بگذارد.
رستوران شلوغ است، اما هنوز کسی میز را جمع نکرده و هیچکس متوجه نشده که من زیر میز افتادهام و به پهلو روی زمین دراز کشیدهام. زمین خیس است و خردههای غذا همهجا پراکندهاند. پیرمرد این اواخر موقع غذا خوردن روزبهروز بیشتر غذا را اینطرف و آنطرف میریزد.
کنار دیوار رستوران نردهای برای گرفتن و تکیه دادن وجود داشت. حتماً پیرمرد هنگام بیرون رفتن آن را گرفته است. حتماً دستش را به چیزی جز من تکیه داده. اما چطور ممکن است؟ چطور توانسته آن نرده را با من اشتباه بگیرد؟
مگر او مرا همانقدر دوست ندارد که من دوستش دارم؟
فکر میکنم حتی چند دقیقه پیش صدای روشن شدن ماشینش را هم شنیدم.
حتماً وقتی به خانه برسد، وقتی از ماشین پیاده شود و بخواهد بهتنهایی به طرف خانه قدم بردارد، متوجه خواهد شد. آنوقت میفهمد که من دیگر همراهش نیستم.
تا آن موقع، گمان میکنم چارهای ندارم جز اینکه همینجا، زیر میز دراز بکشم و امیدوار باشم کسی که بعد از این پشت میز مینشیند، ناخواسته پایش را روی گردنم نگذارد.
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!