۰۱۰
تو مرا به نام غریبهای صدا میزنی.
«پس خالهای صورتش چی شدن؟» تو میپرسی.
«با لیزر از بین بردمشون.» پدرت جواب میدهد.
عکسی از من و تو در کنار هم. لبخند دندانافتادهات، مثل پوستهای که از تن جدا شده باشد. چهرهی من، غریبهای که در پوستی آشنا جای گرفته است.
تا چه زمانی قرار است این نام عاریه بر من تحمیل شود، پیش از آنکه به دیگری منتقلش کنند؛ درست مثل بیماریای که از نسلی به نسل دیگر به ارث میرسد؟
انسانها از خاطرات ما حرف میزنند؛ از اینکه گذرا هستند و محو میشوند، درست مثل هوایی که فرو میبرم و بیرون میدهم. چطور ممکن است چیزی به کوچکی لبخند تو، چنین بار سنگینی از آگاهی را با خود حمل کند؟
خاطراتم تنها چیزی هستند که برایم باقی ماندهاند. آنها شکوفا میشوند؛ درست مثل جلبکهایی که آب را کدر میکنند.
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باش!